زمستان
پراکنده نوشته های محمد حیدری
Wednesday، August 10، 2005



اين تصوير هر لحظه در برابر ديدگان من هست
اکنون ستمگراني که گنجي را به سوي مرگ مي برند بر خانواده عزيز او نيز يورش برده اند. اکبر گنجي راهي ميرود که خود انتخاب کرده است، ليکن خانواده او را چه گناهي است؟ و بانوي صبور آرام و عزيز گنجي ؛ که اين روزها حتي يکبار آرامش خود را نشکسته بود؛ چنين رنج مي برد از ستمي که به ناحق بر او و خانواده اش گذشته است در اين روزها. از ما چه بر مي آيد جز فرياد کردن اين فرياد که ما هم خريدار يوسفيم و از اين جنايتها بيزار و از اين ستمگران نيز؛ شکايت ميبريم به خداي بزرگ که اين ماموران معذور نه دين دارند و نه آزاده اند. جز اين چه مي توان کرد؟ فروتنانه از همه دوستان در خواست مي کنم که به بي حرمتي به خانواده گنجي اعتراض کنند.

Sunday، August 07، 2005

يادداشتي نوشته ام براي خاتمي؛ که در روز منتشر شده. بله؛ جهت اطلاع مخالفان اولترا چپ خاتمي و آنها که از دور يا بعضا نزديک دستي بر آتش دارند بايد بگويم که اينجانب معتقدم که خاتمي با وجود همه ضعفهاي تاکتيکي اش در استراتژي موفق بود. و بايد عرض کنم که اتفاقا از خيلي ها موفق تر هم بود. حوصله ليست کردن اين خيلي ها را ندارم! بگذار معتقدان به دموکراسي که تا ديروز همه دنيا را مي خواستند به ديکتاتوري پرولتاريا بسپارند به ما فحش دهند. اين هم عقيده من است!
چند روز قبل هم گفتگويي با دکتر علي رضا رجايي در همين رابطه داشتم که اينجا مي توانيد بخوانيد.

وداع با خاتمي
نوشتن درباره خاتمي و دفاع از او اين روزها کمتر انجام مي شود و در ميان روشنفکران نيز به مراتب کمتر از ديگر گروههاي اجتماعي صورت مي گيرد. آنچه هست، بيشتر نقد اوست که حتي با کينه و اهانت نيز همراه مي‌شود. خاتمي متهم به بسياري از اتها‌م‌هاست. اينکه محافظه کارانه رفتار نمود و فرصت بزرگ به دست آمده را به باد داد، به اميد مردم خيانت کرد، رو به سازشکاري آورد، از ظرفيتهاي راي خود بهره‌اي نگرفت و بسياري سخنان ديگر که شنيده ايم. در اين ميان اما من نفهميدم که چگونه است کساني به او بيشترين انتقادها را وارد مي‌کنند که ديروز بيش از هر کسي اين سخن را تبليغ کرده و بر آن پاي فشردند که رئيس جمهور در ايران قدرتي ندارد و هيچ کاره است و تا اين قانون اساسي مبناي ساختار سياسي در ايران باشد، رئيس جمهور در حد يک تدارکاتچي و يا رئيس دفتر فرو کاهيده خواهد شد.
اين دو تحليل داراي تناقضي دروني است که نشان از يک توهم پايدار دارد. اگر بپذيريم که رئيس جمهور قدرتي ندارد، پس چرا از خاتمي انتظار کاري بيش از اين داشته‌ايم؟ و اگر بپذيريم که او قدرتي بيش از اين دارد و يا در يک پروسه استثنايي مانند انتخابات دوم خرداد مي‌تواند به صورتي بالقوه صاحب قدرتي شود که فراتر از يک رئيس جمهور بي اختيار عمل کند، پس در اين صورت چرا اين منتقدان، شرکت در انتخابات را بي فايده مي دانستند و دليل خود را نيز فقدان ظرفيت اصلاح پذيري در ساختار موجود عنوان مي کردند.
به بيان ديگر اگر رئيس جمهور بي اختيار است، پس حرجي بر خاتمي نيست؛ و اگر اختياراتي دارد که قابل توجه است پس چرا به اين آساني اين کرسي واگذار شد؟ اکنون و در اين نوشتار قصد آن ندارم که به نقد تحريم کنندگان يا دفاع از شرکت در انتخابات بپردازم که به آن معقد بودم چرا که ظاهرا ديگر فايده اي ندارد و بعيد است که پس از اين نيز چنين فرصتي به دست آيد. بلکه سخن در پرسشي است که از منقدان "تحريمي" خاتمي وجود دارد. به نظر مي رسد که اين گروه بي آنکه خود بخواهد حضور خاتمي را فرصتي براي برنامه رفورم مي داند و دليل شکست اين برنامه را نه اصلاح ناپذير بودن ساختار موجود، بلکه ضعف هاي خاتمي تصور مي کند.
نگارنده پيش از اين و در يادداشتي ديگر در روزنامه توقيف شده اقبال، با اشاره به آراي "لاکاتوش" در فلسفه علم، آورده بود که چرا نبايد با هر شکستي در پيش بيني هاي يک "نظريه"، کل هسته سخت آنرا کنار بگذاريم و چرا نظريه پردازان بايد بکوشند که هسته سخت نظريه خود را حفظ کرده و به کمربند حفاظتي نظريه بپردازند تا اشکالات پيش بيني ناشده را در آنجا بيابند. اين سخن دقيقا ناظر بر همين تصور بود که شکست پروژه رفورميستي خاتمي، به عنوان نظريه اي که چنين تلاطم هايي در ميان ساختار سياسي موجود ايجاد کرد [و همين تلاطم ها نشان از اتفاقي مهم در کاست قدرت مي داد] به احتمال زياد دليلي بر شکست کل نظريه نيست و بايد به عوامل جنبي آن نيز بپردازيم و مثلا رفتار اصلاح طلبان [و نه فقط خاتمي] و يا وضعيت حاملان و نمايندگان اصلاح طلبي در ايران بررسي شود که آيا واجد اشکالاتي نبود که به چنين فرجامي رسيد؟ و اگر اين اشکالات تصحيح مي شد آيا امکان تحرک بهتر رفورميسم فراهم نمي شد؟
درواقع پيش از حکم به اسقاط نظريه، بهتر آن بود که به نقد حاملان نظريه و ديگر عوامل موثر در نتايج به دست آمده پرداخته شود. پرسشي که بخش بزرگي از منتقدان امروز خاتمي و تحريم کنندگان ديروز انتخابات، مطرح مي‌کردند آن بود که مگر چه خواهد کرد اين نماينده جديد اصلاح طلبان اگر رئيس جمهور شود؟ آنها به اين نکته توجه نکردند که اگر هيچ نمي توان کرد، پس چرا انتظار کارستان از خاتمي داشته اند و از طرفي چرا رقيب چنين هزينه مي کند و مي کوشد براي به چنگ آوردن اين کرسي کم قدرت؟ ايا حداقل اين نيست که از اين مجرا مي توان کارهايي کرد و يا اينکه کارهايي نکرد؟ که هر دوي اينها مهم است. هم آنچه انجام مي شود و هم آنچه انجام نمي شود؟
با چنين ديدگاهي، اگر بپذيريم که خاتمي فرصتي داشت که از دست داده است مي توان اين نتيجه را نيز مستقيما گرفت که فرصتي ديگر نيز در انتخابات با کناره گيري چشم گير طبقه متوسط-که آن هم تحت تاثير گروههاي مرجع چون دانشجويان اتفاق افتاد و آن هم متاثر از تحليل هاي راديکال بخش قابل توجهي از روشنفکران بود- از دست رفت. اگر خاتمي فرصتي را از دست داده است و خوب عمل نکرده، پس عدم حضور کانديداي اصلاح طلب در کرسي رياست جمهوري نيز فرصتي ديگر بود که از دست رفت چرا که او ممکن بود بهتر عمل کند. فراموش نکنيم که شعارهاي مصطفي معين بسيار فراتر از شعارهاي خاتمي و داراي وجهه اپوزيسيوني قوي تري بود و امکان حضور و مشارکت نيروهاي محذوف بيشتري را در فرايند تصميم گيري – حداقل در قووه مجريه- فراهم مي کرد و همين رزونانس تلاطم هاي سياسي را به مراتب افزونتر ميکرد و امکان مانور رفورميستها را افزونتر.
و حتي اگر هيچ نمي کرد نيز ارزش آن کارها که نمي کرد، آنقدر بود که براي انتخاب شدنش بيارزد. از طرفي آنچنانکه پيش از اين نيز در همين روزانه ذکر شد به زعم ما شرکت در انتخاباتي که فرصت "انتخاب معني دار" وجود دارد [و نه مثل انتخابات مجلس هفتم] استعداد و توان ايجاد بحران مشروعيت را بهتر و نيرومندتر از تحريم دارد که نمونه آن در خرداد ۷۶ صورت گرفته است.
اکنون بايد به اين پرسش بيانديشيم که مشکل خاتمي در کجا بود؟ آيا او در روش دچار اعوجاج شد يا برنامه اش غلط بود؟ خاتمي در جريان سفر به پاريس و طي گفتگويي کوتاه با روزنامه‌ي فيگارو درباره اين پرسش که "جوانان، انتخاب كنندگان اصلي شما در سال ۱۹۹۷، امروز دلسرد شده‌اند. آنها مي‌گويند از شما انتظار بيشتري داشتند. مي‌گويند كه اصلاحات كافي نبوده است. جواب شما به آنها چيست؟" پاسخ داد: "آنچه نظر مرا از جوانان متفاوت مي‌كند، اين است كه آنها دموكراسي را به عنوان يك پروژه در نظر مي‌گيرند. از نظر من، دموكراسي يك پروژه نيست، يك روند است. بنابراين آنها زماني كه مشاهده مي‌كنند انتظارات‌شان طي دوره‌اي كوتاه برآورده نشده است، نااميد مي‌شوند." [۱۶/۱/۱۳۸۴ - ايسنا]
به نظر مي رسد که اين سخن خاتمي وصف حال دقيقي از چرايي رفتار او در اين سالها است. در ايران نه تنها جوانان، بلکه اکثر روشنفکران معتقدند که دموکراسي بايد به مانند يک پروژه پيگيري شود، ليکن خاتمي به گفته خود، آنرا روندي مي داند که تنها نقش ما در برابر آن نه شتاب بخشيدن به آن [که مطلوب نيست] و نه استقرار اجباري آن پيش از موعدش [که ممکن نيست] بلکه ايفاي وظيفه تاريخي خود در برابر آن است. درواقع او ايجاد دموکراسي را روندي مي داند که "تقدير" تاريخي همه ملتهاي جهان است و ما بايد بکوشيم که تنها "هزينه" آن را کم کنيم. اگر اين تلقي از روش خاتمي درست باشد، بسياري از اقدامات او در اين سالها معني خواهد يافت. خاتمي باور نداشت که مي توان در حرکتي ميان بر و فراتر از تاريخ، ميوه اي را که براي به بار نشستن فرضا نياز به روندي صد ساله دارد در يک دهه به دست آورد و بنابر اين تنها کوشيد تا وظيفه خود را در اين برهه تاريخي به انجام رساند.
اينکه آيا با توجه به تجربه تاريخي کشورمان چنين برداشتي تا چه اندازه درست است موضوع بحث ما نيست. با چنين نگرشي امروز نه تنها از ديدگاه خاتمي و بخشي از حاميانش، برنامه اصلاحات شکست نخورده بلکه وظيفه خود را نيز به خوبي انجام داده است. دموکراسي پروژه اي نيست که همچون وارد کردن فناوري و تکنولوژي يک شبه امکان پذير باشد. بلکه پيش از هر چيز نيازمند حاملاني است که خود دموکرات باشند و معني دموکراسي و حقوق بشر را فهم کنند. آيا امروز چنين حاملاني براي دموکراسي در جامعه ايران وجود دارند؟

اعلاميه
اين روزها گرفتارم. هم گرفتاري فکري و هم جسمي- از يک طرف برنامه هاي عقب افتاده زيادي دارم که بايد به آنها برسم و از سوي ديگر حوصله وقت گذاشتن در اين دفتر مجازي را ندارم. تصميم داشتم که ديگر اينجا چيزي ننويسم. چرا که نا خواسته مجبوري هر روز در آن چيزکي بنويسي که گاه بي ارزش تر از آن است که مخاطب گرامي را بخود بکشاند. هم اينکه سخت وقت گير است و گاه روزي تا چند ساعت مرا درگير وب گردي و تفکر بر سر اينکه چه بايد نوشت مي کرد. از طرفي هر وقت که تريبوني داري ممکن است اين انتظار بوجود آيد که حتما درباره هر اتفاقي موضع گيري کني. و اين هم از من بر نمي آيد گاه معتقد به سکوتم از سر ترس يا محافظه کاري يا يک تحليل و گاه اصلا بي خبرم.
اين توضيحات را براي آن نوشتم که بگويم از اين پس در اين دفتر بصورت منظم چيزي نخواهم نوشت اما اگر نوشته جديدي داشتم در روزنامه اي يا سايتي حداقل براي آرشيو خودم آنرا اينجا مي گذارم. شما آخرين پست اين دفتر را همان مطلب «جزيره اي براي دوران پس از فاجعه» محسوب کنيد.حداقل تا زماني که حوصله روحي و جسمي دوباره نوشتن در اينجا را پيدا کنم!