زمستان
پراکنده نوشته های محمد حیدری
Friday، July 15، 2005


به کجا خواهد رفت ايران عزيز ما با اين کينه ها؟
حزب کمونيست کارگري يادتان هست. همان ها که کنفرانس برلين را چند سال قبل بر هم زدند. مردي و زني عريان شدند تا رسالت انساني خود را در بيان اعتراضشان انجام دهند! هميشه فکر ميکردم اين افراد وقتي ماجراهاي اتفاق افتاده پس از عمل انقلابي خود را ديدند چه کرده اند؟ هيچ فکر کرده اند که چرا هميشه با افراطي ترين جريان داخلي همسو مي شوند؟ چه تفاوتي است ميان اظهارات اين خانم به اصطلاح نماينده مجلس در ايران و اين خانم به اصطلاح اپوزيسيون در فرنگ؟ ترديد نکنيد که با نقد گنجي و هر کسي که فکري بيان ميکند موافقم. چه بسا نقدهايي به او دارم. اما چرا بجاي نقد افکار گنجي بر چهره او چنگ ميکشند؟ چه فرقي است ميان روش اين دو سوي افراطي پوزيسيون و اپوزيسيون؟ چرا هر دو طرف به دنبال محاکمه مخالفان خود هستند؟ اين جالب نيست که عاقبت کار هر دو يکي شده است؟مي دانم که اين افراد انگشت شمارند و شايد اصلا لزومي به نوشتن اين حرفها نباشد که اندکند و هر کسي بر طينت خود مي تند.وليکن نمي توانم نگراني خود را پنهان کنم از آينده اي که اين دو اقليت افراطي از آن سخن مي گويند. به کجا خواهد رفت ايران عزيز ما با اين کينه ها؟
اگر قرار باشد که بدليل مشارکت در حوادث گذشته هر کسي را به محاکمه بکشيم کدام نيروي سياسي خواهد ماند که بي نياز از محاکمه باشد؟ مگر اين ماجرا فقط يک سوي داشته است؟فراموش کرده ايد که فرياد ميزديد ماشين انقلاب بايد با اعدامها به حرکت خود ادامه دهد؟ فراموش کرده ايد که بازرگان يک شبه شد پير خرفت ايران؟ مي خواستيد دولت ليبرال او را با دولت انقلابي خود جايگزين کنيد. اگر قرار بر نقد گذشته باشد که بايد باشد، اگر بپذيريم که ميبايست دهه شصت را و همچنين اواخر دهه پنجاه را دوباره خواني کنيم که بايد بکنيم همه نيروها مي بايست گذشته خود را باز خواني کنند. و البته اگر گنجي جرم بيشتري داشت حتما جواب خواهد داد. اما از کجا معلوم که جرم شما کم باشد؟
آيا بهتر نيست که براي بازسازي حافظه تاريخي نسل آينده اين چرخه بي پايان کينه ها در جايي متوقف شود؟ نسل ما هر دو سوي افراطي اين چرخه خشونت را مقصر مي داند. فکر نکن که چون حذف شدي و در خارج نشسته اي همه حق را در جيب خود داري. حذف شدن يا سرکوب شدن ،حق ويژه اي نمي سازد. اينطور نيست که اگر کسي حذف شد – حتي به شيوه نادرست – پس حق با او بوده است. هر دو سو بايد گذشته خود را نقد کنند تا بجاي اين کينه ها وجدان تاريخي نسل ما و آيندگان شکل گيرد. ضرورت نقد دهه هاي گذشته ضرورت همه جريانهاي سياسي است نه فقط اکبر گنجي و همفکرانش.

لینکها:
غربى‏ها فقط اكبر گنجى را انسان مى‏دانند!
دومين نامه اکبر گنجي به آزادگان جهان
رييس دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب: اميدوارم يك‌دست شدن حاكميت در جهت تسريع كار باشد نه در جهت كندي آن
(عجب اشتباهي کرده اين بابا- ما ميگفتيم حاکميت يکدست شده اين آقا که نبايد ميگفت!)

فرمانده سابق و فرمانده جديد
مخالفت احمدی‌نژاد با وزارت قالیباف

Thursday، July 14، 2005


سلامت تو کوبنده تر از شهادت توست

به نام خدا

خبر بلبل اين باغ بپرسيد که من
ناله اي مي شنوم کزقفسي مي آيد

گنجي عزيز، اين بلبل بوستان مطبوعات، و گنجي صفتان بسيار ديگر را ديري است غسس دست بر بسته است.آنان در انتظار نگاهي معدلت جويانه اند. آيا اين راهم از آنان دريغ مي کنند؟ آزادي سرافرازانه آنان را خواهانيم. ايشان اهل استرحام ذلت طلبانه نيستند.
و تو اي گنجي نازنين:
شير را بر گردن ار زنجير بود
بر همه زنجير سازان مير بود
اي گنج در ويرانه ، اي آبروي دليري و اي نماد آزادگي! خطاي ما و تو اين بود که عدل علوي وعشق مولوي را از فقه فرسوده صفوي طلب کرديم. اين پنداري ويران بود و اينک ويران تر شده است وتو تاوان آن خطا را به جاي همه ما مي پردازي. تو آزاده تر بودي واکنون از همه دربندتري. اينک آزادگي تو به ثبت تاريخ رسيده است هرچند آزادي تو ديرتر برسد. دل قوي دار که رهائي نهائي از آن توست. تو نشکسته اي، زندان وزندانبان، شکسته تو اند. دل قوي و تن درست دار. ويران مشو که ويراني تو ويراني ماست.
"پنهان مشو که روي تو بر ما مبارک است". "سلامت همه آفاق در سلامت توست". سلامت تو کوبنده تر از شهادت توست و يک قهرمان زنده برتر از صد قهرمان خفته. ويک شمع روشن برتر از صد شمع خاموش. وخون قلم برتر از خون شهيد. روزه سي روزه خود را به پايان بر. عيد فطر آزادي است:"وجود نازکت آزرده گزند مباد" گنج آزادگي و گنج قناعت، تو را مبارک باد.
گنج آزادگي و گنج قناعت ملکي است که به شمشير ميسر نشود سلطان را
اين بدر مي رود از باغ بدلتنگي و داغ و آن به بازوي فرح مي شکند زندان را
ماه کنعاني من، مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کني زندان را
21/تيرماه/1384
عبدالکريم سروش، عزت الله سحابي،محسن کديور، سعيد حجاريان،عليرضا علوي تبار

ستمگران حقير !
از جان گنجي چه مي خواهند اين ستمگران؟ آيا جز اين است که او با مقاومتش در برابر آنها حقارتشان را نمايان کرده است؟ کوچکند اين آدمي نماياني که مدعي بزرگي شده اند و سالهاست که با شکستن ديگران، کار خود را پيش مي برند و امروز که گنجي نمي شکند حقير شده اند. اي حقير شدگان! حقيريد شما حتي اگر مدعي بزرگي باشيد.

گفتم شايد دوستان من در ايران نتوانند اين عکسها را که سايت ايرانيان منتشر کرد ببينند جسارتا آنها را در اينجا آوردم. اصل عکسها از اينجاست.



 




 




 




اين نامه را هم امضا کردم.و همچنین این نامه را که دوستان شرق آماده کرده اند.
بخدا شرمنده ام که جز اين کاري ساخته نيست از ما. در حال رايزني با دوستان هستم که شايد کارهاي ديگري هم بکنيم. بايد ديد چه مي شود.
در دفاع از اكبرگنجي
به نام خدا
وضعيت جسمي آقاي اكبر گنجي كه به خاطر اعتراض به حكم غيرعادلانه، شرايط نگهداري در زندان و پايمال شدن حقوق قانوني وي دست به اعتصاب غذا زده ، وخيم و بسيار نگران كننده گزارش شده است. اعتصاب غذا با آن كه بر خلاف ادعاي سخنگوي قوه قضائيه جرم محسوب نمي‌شود، در شرايط عادي وسيله مطلوبي به شمار نمي‌رود. ولي در شرايطي كه زنداني از همه امكانات و راه‌هاي قانوني براي احقاق حق و بيان اعتراض محروم شده باشد، دست يازيدن به سلاح اعتصاب غذا قابل دفاع و توجيه خواهدبود. ما امضا كنندگان زير، فارغ از قضاوت درباره مواضع آقاي گنجي، دفاع از حقوق شهروندي ايشان را وظيفه‌ اي ديني و ملي دانسته، از مسئولان قوه قضائيه مصراً مي‌خواهيم كه با تأمين عاجل درخواستهاي قانوني وانساني آقاي اكبر گنجي، زمينه پايان يافتن فوري اعتصاب غذا، استخلاص از زندان براي معالجه و درمان و رفع نگراني شديد نسبت به سلامت او فراهم شود و حيثيت و اعتباركشورمان در رابطه با رعايت حقوق بشر بيش ازاين خدشه دار نگردد.

زهره آقاجري - هاشم آقاجري - محمد آزادي - حميد آصفي - امير آقايي - مسعود آقايي عباس ابوذري - هادي احتظاظي - نعمت احمدي - محمدرضا احمدي‌نيا - حسن اربابي كريم ارغنده‌پور - يدالله اسلامي - مرتضي اشفاق - حسن افتخار اردبيلي - جلال اقتداري عليرضا اكبرزادگان- اعظم اكبرزاده - علي اكرمي - عبدالمجيد الهامي - محمود اميراحمدي - حجت انصاري - حسين انصاري‌راد - حسن ايزدي - مصطفي ايزدي - ابوالفضل بازرگان عبدالعلي بازرگان - فرشته بازرگان - محمد نويد بازرگان - مختار باطولي - عمادالدين باقي - ‌اكبر بديع‌زادگان - مجتبي بديعي - رحمت‌الله برهاني - محمد بسته‌نگار - محمدحسين بني‌اسدي عماد بهاور - جلال بهرامي - محمد بهزادي - حميد بهشتي - محمد بهفروزي - محمدتقي بيات - صفا بيطرف - حسين پايا - علي پايا - مسعود پدرام - عباس پوراظهري - رضا پويان محمود پيش‌بين - حبيب‌الله پيمان - مجيد پيمان - عباس تاج‌الديني - علي تاجرنيا سيدمصطفي تاج‌زاده - رضا تهراني - سارا توسلي - عبداله توسلي - غلامعباس توسلي محمد توسلي - محمدرضا توسلي - خالد توكل - جلال توكليان - مجيد جابري حميدرضا جلائي‌پور - جلال جلالي‌زاده - فريده جمشيدي - مجتبي جهاني - فرانك چالاك - رضا حاجي - بهمن حافظي - سعيد حجاريان - طه حجازي - حسين حريري - بهزاد حق‌پناه فاطمه حقيقت‌جو - علي حكمت - عبدالكريم ‌حكيمي - ابوالفضل حكيمي - مجيد حكيمي - محمدرضا حمسي - محمد حيدري - جعفر ‌خائف - سيدمحمدرضا خاتمي - احمد خالقي هادي خانيكي - ابراهيم خدادادي - امير خرم - محمد خليل‌نيا - اسماعيل خوش‌محمدي هوشنگ خيرانديش - سيدمحمدعلي دادخواه - محمد دادفر - رسول دادمهر - محمد داديزاده فريبا داودي مهاجر - مصطفي درايتي - محمود دردكشان - سعيد درودي - پروين‌دخت دفتري محمود دل‌آسايي - عباس دهقان نژاد - مصيب دواني - ابراهيم دينوي - حسين‌علي ذوالفقاري - رضا رئيس‌طوسي - محمدصادق رباني - محمدجواد رجائيان - عليرضا رجايي - محمدصادق رسولي - احد رضائي - اصغر رضائي - بيوك رضائي - عبدالعلي رضائي - محمد رضائي - بهمن رضاخاني - حسين رفيعي - مهدي رهنما - فياض زاهد - جمال زره‌ساز - محمد ابراهيم زماني - پرويز زندي‌نيا - محمدرضا زهدي - احمد زيدآبادي - عليرضا ساريخاني - خليل سازگارنژاد - احمد ساعي - نسرين ستوده - داريوش سجادي - سعيده سحابي - عزت‌الله سحابي - فريدون سحابي - منصور سحابي - هاله سحابي - عيسي سحرخيز - محمد سرچمي - جعفر سعيديان‌فر - عبدالفتاح ‌سلطاني - مرتضي سلطانيه - سيدرضا سيدزاده - سيدمحمد سيف‌زاده - محمود شاددل بصير - ابراهيم شاكري تقي شامخي - علي شاملو - محمد شانه چي - حسين شاه‌حسيني - مسعود شجاعي سعيد شريعتي - محمد شريف - الله‌وردي شمبوري - ماشاءالله شمس‌الواعظين احمد شهامت دار - احمد شيرزاد - فيروزه صابر - محمود صارمي - هاشم صباغيان - رضا صدر - احمد صدر حاج‌سيدجوادي - احمد صدري - محمود صدري - مهدي صراف عباس صفائي‌فر - محمد صفاپيشه - فضل‌الله صلواتي - علي اشرف ضرغامي فريدون ضرغامي - اعظم طالقاني - حسام طالقاني - طاهره طالقاني - نرگس طالقاني اكبر طاهري - رئوف طاهري - فرهاد طاهري - محمد طاهري - كيان ظهرابي - هما عابدي سيدجعفر عباس‌زادگان - حسن عرب‌زاده - فيض‌الله عرب‌سرخي - جمشيد عزيزي روئين عطوفت - محمدباقر علوي - عليرضا علوي‌تبار - علي عليزاده نائيني - محمد جعفر عمادي محمود عمراني - علي‌اصغر غروي - علي‌رضا غروي - ماجد غروي - مسيح غروي - سعيد غفارزاده - مسعود غفاري - علي غفراني - محمدجواد غلامرضا كاشي - مهدي غني - محمدتقي فاضل‌ميبدي - باقر فتحعلي‌بيگي - ناصر فخرسلطاني - غفار فرزدي - فاطمه فرهنگ‌خواه حسن فريد اعلم - ارسلان فلاح - مرتضي فلاح - عباس قائم‌الصباحي - احمد قابل - هادي قابل ابوالفضل ‌قدياني - خسرو قشقايي - ماهرو قشقايي - رحمانقلي قلي‌زاده - مهدي قلي‌زاده اقدم عبدالحسين قمي‌زاده - عبدالمجيد قندي‌زاده - نظام‌الدين قهاري - مصطفي قهرماني - حجه‌الله قياسي - اسداله كارشناس - رحمان كارگشا - اميرحسين كاظمي - مرتضي كاظميان محسن كديور - منوچهر كديور - خسرو كردپور - مسعود كردپور - علي كرمي - فاطمه كمالي احمدسرايي - ناصر كميليان - پروين كهزادي - يعقوب كوثري - الهه كولائي محمد كيانوش راد - بهناز كياني - بيژن گل‌افزا - فاطمه گوارايي - مسعود لدني - حسين لقمانيان - علي مؤمني - محمود مؤمني - محمدتقي متقي - حسين مجاهد - زهرا مجردي محسن محققي - نرگس محمدي - احمد محمدي اردهالي - محمد محمدي اردهالي سيد علي محمودي - سعيد مدني - ماشاءالله مديحي - مرضيه مرتاضي لنگرودي - فريدون مرجاني - رجبعلي مزروعي - مصطفي مسكين - رضا مسموعي - ضياء مصباح ليلا مصطفوي - مصطفي مصطفوي - عباس مصلحي - محمدجواد مظفر - احمد معصومي- بدرالسادات مفيدي - مرتضي مقدم - فهيمه ملتي - احمد منتظري - سعيد منتظري خسرو منصوريان - كيوان مهرگان - سيدرضا موسوي‌سعادتلو - يوسف مولايي امير ميرخاني - وحيد ميرزاده - الله‌ كرم ميرزايي - فرشته ناصرگيوه‌چي - علي‌اكبر نجفي حسن نراقي - محمود نعيم‌پور - جعفر نعيمي - محمود نكوروح - امير نكوفر - محمد تقي نكوفر - سيد مجيد نوحي - سيدحميد نوحي - فخرالسادات نوربخش - منوچهر نوربخش - هادي هادي زاده يزدي - خليل هراتي - عليرضا هندي - احسان هوشمند - اكبر والي - رسول ورپايي - منصور وفا - باقر ولي‌بيك - جليل ولي‌بيك - رحيم ياوري - علي‌فريد يحيايي - ابراهيم يزدي - كاظم يزدي - محمد يگانلي - حسن يوسفي‌اشكوري - رضا يوسفيان

Wednesday، July 13، 2005

ترس از فروريختن ترس
امروز تجمع گروهي از معترضان به وضعيت گنجي برگزار شد و من البته نرفته بودم.فکر ميکنم براي گنجي کمکي نميکند اين کارها. اما آن گروهي که به يک جمع چند صد نفري حمله ميکند بايد بداند که همين رفتارها ميزان شعورشان را نمايان ميکند و نشان ميدهد که عقلانيت سياسي آنها چه اندازه است. اين چه حماقتي است که بعد از قبضه همه قدرت باز هم بر گرده مخالفان مي کوبيد؟ نگران چه هستيد؟ اکبر گنجي اگر آزاد شود برفرض که به گفته آن به اصطلاح نماينده مجلس نامه اي هم به مقامات بلند پايه نوشت يا فرضا انتقادي تند هم کرد. چه مشکلي مگر ايجاد ميکند حرفهاي چند نفر؟ نکند شما هم مثل ما قبول نداريد که اين راي ها، راي مردم بوده است؟ اگرنه، کسي که مستظهر به راي مردم باشد که از چند صد نفر نمي ترسد. ميترسد؟ مي دانم از چه مي ترسيد. از اين مي ترسيد که ترس مردم بريزد. النصر بالرعب. نه؟ اما ترس مردم خواهد ريخت . هر چه بيشتر بکوبي بهتر اين ترس ميريزد. اين شمشير تا وقتي که در غلاف است به کارتان خواهد آمد بعد از آن بي اثر و کند ميشود. و من يتوکل علي الله فهو حسبه.


آن عکس
مرا ياد زهرا کاظمي انداخت آن عکس. انشا الله که هميشه زنده باشيد. نگران شدم. نگران آينده ايران و نگران آينده انسانهايي که در آن زندگي ميکنند. و آن خنده ها و سرسبزي مرموز زمينه عکس و نمي دانم.

Tuesday، July 12، 2005

مادري کردن و رنجهاي آن
هميشه فکر ميکنم که مادر بودن و مادري کردن بزرگترين و عظيمترين کاري است که انسان «آموخته» است. و نه هر که چهره برافروخت «مادري» داند. و اين را هم باور دارم که مادر بودن مختص زنان نيست. مرداني هم ديده ام که مادري کرده اند و مادري کردن تنها متعلق به کودکان سببي و نسبي هم نيست. زنان و مرداني ديده ام که براي کودکان ديگر و ديگران هم مادري کرده اند. دوست داشتن که راز آلودترين پديده هستي است در «مادري کردن» است که به زيبايي و عمق مي رسد.بي هيچ خود خواهي و همه در اخلاص و فداکاري. چنان لطيف و عظيم و عميق و تاثر انگيز که آدمي از اينهمه توانايي هستي در ساختن روحهاي پيچيده در شگفت مي ماند . مادر بودن که تنها به امور فيزيولوژيک مربوط نيست. مادر ترزا را که شنيده ايد. مادر مقدس مسيحيان نيز همچنين و زينب بزرگ کربلا نيز و فاطمه سلام الله عليها که مادر پدرش نام گرفت و سرزمين ما ايران که مام وطن است و بسياري نمونه هاي ديگر.
دوستان ما در روزهاي گذشته نوشته هاي مادري را که درجستجوي عزيزترينهاي مادر است معرفي کرده اند و لابد ديده ايد شما. ديدم اين شرط مروت نيست که هر روز درباره نفرت انگيز ترين مسائل مي نويسيم ، درباره اين ماجرا چيزي ننويسم. مادر عزيز! ناتوانم از خدمت کردن به قلب عزيز تو و کاستن از رنج آن. جز اشک چه چيز ديگري مي توان نثار رنج تو کرد. مادري دلشکسته است . و اين تلخ ترين و سخت ترين ماجراي هستي است. مادران بسياري دلشکسته اند.هر روز قلب عزيز مادري ميشکند و هر روز قلب عزيز بسياري از مادران مي شکند. تفو باد بر چرخ گردون تفو! مگر از مادر بودن نيز زيباتر چيزي هست که برخي نامادران دست اندر کار شکستن اين آواز خوش اند؟

Monday، July 11، 2005

روش در برابر روش
بعد از آن نوشته قبلي، نوشته هايي رسيد به ايميل من که يکي از آنها به نظرم مهمتر بود. به دو دليل مشخص نامه او را اينجا نمي گذارم. اول اينکه ادبيات آن تند بود و ديگر اينکه نمي دانم راضي است که نامه اش را منتشر کنم يا نه؟ به هر حال فکر مي کنم از خواندن اين پاسخ هم مشخص شود که ماجرا چيست.اگر نويسنده آن نامه مايل به ادامه اين گفتگو بود لطف کند با ادبياتي بنويسد که من هم بتوانم آن را منتشر کنم!

......
در نامه شما چند نکته بود که احساس کردم اگر جواب ندهم حمل بر بي ادبي خواهد شد.اول اينکه نوشته ايد:« راستش نتوانستم بعد از خواندن پيشنهادتان براي گردهمايي در اعتراض به "انتخابات" اين چند خط را ننويسم البته باور کنيد کمي هم خنده ام گرفته بود.» دوست عزيز؛ از اينکه نوشته من منجر به تفريح خاطر شما شده خوشحالم . اما حرف من در آنجا که اين پيشنهاد نبود. من مي خواستم به آن دوستاني که احتمالا شما نمي شناسيد و ما ميشناسيم عرض کنم که اگر در حرف خود صداقت دارند جايي بروند که دستاورد بيشتري دارد و البته کم هزينه هم نيست. همان که گنجي کرده است . اگر نه فقط فرياد کردن و ژست اپوزيسيون گرفتن که دردي را دوا نمي کند. براي آنکه يادآوري کرده باشم خدمتتان بايد بگويم که اتفاقا دقيقا يک روز پس از انتخابات مرحله اول که فضاي وحشت به شدت سايه افکنده بود صريحا نوشتم که کودتا شده است و اين در حالي بود که بسياري از دوستان شديدا حذر مي دادند از نوشتن چنين چيزي. نمي خواهم بگويم که من پخي هستم . بي ترديد چنين نيست و اينکه من چه کرده ام ارزشي ندارد. اما چون حرف من منجر به خنده شما شده و فرموده ايد که " بعد از درو آمد با داس تيزش!!" خواستم بگويم که قبل از درو هم آمده بود اين بدبخت اما کسي گوش نکرد. تلاش هاي ديگري هم کردم براي قبولاندن حداقل يک تجمع يا تحصن آرام که موفق نشدم . آنروز همين دوستان در شديدترين مواضعشان به حمايت از کروبي پرداخته بودند و هيچ حرف ديگري در ميان نبود يا من نشنيدم.
به نظر من اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات در آن زمان خيلي تاثير گذاري بيشتري در ابعاد ملي و بين المللي داشت اما اين دوستان پاي کار نبودند چون هزينه احتمالي آن سنگين بود. امروز هم فکر ميکنم که حتما امکان اعتراض به انتخابات وجود دارد و صرف اينکه چند هفته از انتخابات سپري شده به معني خنده دار بودن اعتراض به آن نيست.
اما نکته ديگر در آنجاست که فرموده ايد خاتمي ؛ « نه تنها مصدق نبود و نيست که در تاريخ اگر مشابه اي دارد سيد ضيا و يا قوام است» جالب است اين معادل سازي تاريخي! اتفاقا من هم معتقدم خاتمي مصدق نيست چرا که او خودش است و نه ديگري. درباره خدمت يا خيانت او نيز بگذاريد آيندگان قضاوت کنند. همانگونه که امکان قضاوت درباره خدمت يا خيانت تحريم کنندگان انتخابات يا راي دهندگان در آن وجو[lد ندارد. اما اگر مي خواهيد امکان سخن گفتن و تفاهم وجود داشته باشد بجاي اين تعابير اخلاقي ( که فردي هستند و البته براي هر کس محترم) از تعابير منطقي استفاده کنيد تا ادامه گفتگو ممکن باشد. اين که خيلي ساده است متم کردن ديگران به خيانت و مگر همان کاري نيست که حاکمان و قدرتمندان با مخالفان خود ميکنند؟ خاتمي هرچه بود جنايت نکرد و مگر اين کم کاري است آن؟ من نمي فهمم شما چه ميگوييد؟ باور کن که نمي فهمم. مگر اين مفاهيم ذهني مانند «آزادي» و «عدالت» و شايد دموکراسي چقدر ارزش دارد که جان آدميان را به خاطر آن به خطر اندازيم؟ مگر اين آرمانها براي انسان نيست؟ پس چرا جان همان انسان را براي بدست آوردنش به خطر مي اندازيم؟البته اگر هر کسي با خود چنين کند، و براي بدست آوردن اين آرمانها فداکاري کند قابل تقدير است. اما اينکه ديگران را به خطر اندازيم براي چنين آرماني چه مبنايي دارد؟ خاتمي در دوران رياست جمهوري اش از چنين کاري همواره حذر کرد . او ميترسيد. بله اگر اين ضعف است بايد گفت که او ميترسيد از کشتار انسانهاي بيگناه. اما مي دانم که شجاعاني هستند که بدشان نمي آيد از اينکه مردم کشته شوند و آنها حکومت کنند. اين روحيه در هر دوسوي حاکمان و ضد حاکمان وجود دارد. من نمي فهمم که بعد از اينهمه تجربه بزرگ و کوچک چرا هنوز هم به دنبال ساختن اتوپيا هستيم. بله خاتمي چنين نکرد .در آخر هم انتخابات بدي برگزار کرد و بقول شما « با همين توجيهات حضرات کشور را دو دستي به آقايان دادند »! پس حداقل پذيرفته ايد که اين حضرات با آن آقايان متفاوت بوده اند وهمين هم غنيمتي است. اما او کوشيد که با انتخابات تحولي ايجاد کند و نه خونريزي . همين او را براي من قابل احترام ميکند.
فراز بعدي نقد شما مربوط به حمايت گروهي از روشنفکران از هاشمي رفسنجاني است. اين نقدي است که بصورتي مکرر از سوي همفکران شما طرح مي شود. اما باز هم نقد شما از موضع ايدئولوژيک است. اشتباه نشود . من نمي گويم که ايدئولوژي بد است . اتفاقا من هم آدمي ايدئولوژيک هستم. اما حرف من اين است که امکان تفاهم ما در صورتي فراهم خواهد شد که شما از حصار ايدئولوژي خود و من نيز از زندان ايدئولوژي خويش خارج شويم و با ابزار مشترک گفتگو کنيم. اگر من هم در چارچوب شما بودم حرف شما قابل بحث بود. اما از طرفي من هم مي توانم با نگاهي ايدئولوژيک و البته در چارچوب خودم شما را متهم کنم که خيانت کرديد و با فراهم کردن زمينه انتخاب احمدي نژاد زمينه حمله خارجي به ايران يا تجزيه و جنگ داخلي و يا انسداد و سرکوب را فراهم نموده ايد. اما شما که در چاچوب فکري من نيستيد تا اين حرفها را بدون دليل و شاهد بپذيريد و من موظفم بي آنکه شما را متهم به امري اخلاقي کنم دلايل خود را در درستي يا نادرستي شيوه اي که بکار گرفته ايم بيان کنم. پس اگر مايليد که گفتگو کنيم و چقدر منجر به خوشحالي ماست که چنين فرصتي داشته باشيم ، در آنصورت تنها راه گفتگو استفاده از ابزار مشترک عقلاني و شواهد خارج از حيطه اخلاق است. باز هم تاکيد ميکنم که من اخلاق را و يا ايدئولوژي را ( که دو زمينه متفاوت از رويکرد غير عقلاني اند) نفي نميکنم. بلکه تاکيد دارم که من و شما در اينباره مشترکات کمتري داريم و همه آدميان چنين هستند و براي گفتگو بايد در پارادايم ديگري قرار بگيريم.
با اين مقدمه بايد خدمتتان بگويم که بله توصيه به انتخاب هاشمي نه به معني تاييد گذشته، حال و آينده او ، بلکه براي کاهش هزينه تحولات سياسي در ايران بود. دوست گرامي شما فکر مي کنيد که ما سابقه هاشمي را نفي کرده ايم؟ در اين عالم به اين بزرگي واين کشورهاي دموکرات که شما هم تجربه اش کرده ايد کجا را ميشناسيد که حاکمش از نظر اخلاق فردي قديس باشد؟ حرکت در عالم سياست که مثل حرکت در عالم فکر نيست. بايد مقدورات و واقعيات و ممکنات را در نظر آوريد. حمايت ما از آقاي معين و دوستانش هم به معني تائيد گذشته آنان نبود. مگر آنها گذشته درخشاني دارند؟ همين گنجي عزيز را مگر آدمهاي خيلي دموکرات ساکن اروپا فحش ندادند که آدمکش بوده و براي به شيوه اي پست مدرنيستي و براي ضايع کردن حرفهايش لباس از تن درآوردند؟ اگر خيلي اصولگرا شويد در عالم سياست که هيچ کس گذشته پيامبر گونه اي نداشته است. مگر مصدق که شما نام او را بزرگ داشته ايد – واز نظر من هم بزرگ است نام او - چند دوره معاون و وزير همان قوام السلطنه که نامش را به بدي برده ايد نبود؟ هاشمي رفسنجاني «کارکردي» داشت که رقيب او کاملا در جهت عکس آن کارکرد بود و حمايت گروه زيادي از روشنفکران نيز حمايت از اين نقش و کارکرد بود. من جاي ديگري هم نوشته بودم که نمي دانم چرا برخي از مدرن شده ها که همه چيزشان مدرن شده و مذهب را به دوره دايناسورها تقليل داده اند هنوز هم راي دادن خود را امري ديني مي دانند و فکر ميکنند با هر راي در کليه گذشته و آينده راي گيرنده سهيم شده اند. بسيار خوب. ممکن است کسي بگويد که من آن کارکردي که شما براي هاشمي قائليد نمي پذيرم. اين کاملا قابل بحث است. اما با کسي که اين پديده کاملا انضمامي را به امري اخلاقي بدل ميکند نمي توان گفتگو کرد. چرا که او شما را متهم کرده است و در جايگاه گفتگو نيست. مثل آنست که ما آنهايي را که راي ندادند متهم به خيانت کنيم و آيا در اين صورت امکان ادامه گفتگو مي ماند؟
در آخر پرسيده ايد که چرا تظاهرات براي گنجي را به نفع او نمي دانم. خيلي ساده است . زيرا که من کمترين عقلانيتي در کساني که او را به زندان افکنده اند نمي بينم. تظاهرات و اعتراض خياباني بر کسي موثر است که اهميت آن را فهم کند. براي گروهي که کشتن زهرا کاظمي در زندان آسان بود، مرگ گنجي نيز زياد سخت نخواهد بود. يادتان هست در سالهاي 1978 و 1979 يکي از مبارزان ايرلندي در زندان انگليس اعتصاب غذا کرده بود؟ او مرد و دولت دموکرات انگليس هم ککش نگزيد. امروز هم اگر گنجي بميرد دولت غير دموکرات ما ککش نمي گزد. چه بسيار از اين اتفاقات. من ميگويم نبايد اين آقايان را در موضع لجاجت انداخت. تحرک خياباني منجر به پيچيده تر شدن اوضاع مي شود و اگر کسي واقعا نگران گنجي است ( با آنهايي که از گنجي براي خود نردبان مي سازند يا گنجي را بهانه اي براي کار ديگر کرده اند کاري ندارم) بايد بکوشد که مساله او بصورتي مسالمت آميز حل شود. مگر آقاي زرافشان در مرخصي نيست؟ مگر آن سه زنداني ملي مذهبي که شما هم از دو عزيز آنها عليجاني و رحماني نام برديد در مرخصي نيستند؟ اينها که از گنجي به حاکميت دورترند. چرا همان راه تجربه شده را دوباره طي نکنيم؟
اما اينکه پيشنهاد خنده داري دادم براي تحصن در اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات براي آن بود که چنين تحصني جان فرد ديگري را به خطر نمي اندازد و از طرفي تحرک لازم بعد از يک کودتاي سفيد را هم فراهم ميکند. من مي گويم بر گرده گنجي سوار نشويم براي بالا رفتن بلکه خود بکوشيم که بالا رويم.

Sunday، July 10، 2005

اظهار تاسف
بيانيه عجيبي در برخي سايتهاي سياسي منتشر شده است که نمي دانم از کجا درآمده و به کجا قرار است برود! نامه را که ديدم بلافاصله با برخي از دوستان تماس گرفتم که بپرسم ماجرا چيست. يکي از آنها که نامش بر پاي اين بيانيه بود کلا از امضاي آن خبر نداشت و ديگري حيرت زده خبر داد که قرار بر چنين نامه اي نبوده است و با دوستانش در حال پيگيري براي جلوگيري از انتشار اين نامه با امضاهاي مزبور هستند. نکته عجيب در بيانيه مزبور آن است که امضاهاي بيانيه قبلي را عينا تکرار کرده و حتي در بعضي جاها که اسامي تکرار شده بود مجددا تکرار اسامي ديده مي شود. از جمله فرضا در رديف336 و 337 تکرار اسم ديده مي شود. نمي دانم اين نامه از کجا درآمده و چگونه منتشر شده است. شايد اصلا کار کساني باشد که نه اعتقادي به کار گنجي دارند و نه علاقه اي به حاميان او و شايد نيز بيانيه از سوي کساني باشد که در اين روزها برنامه افزايش شهرت و نام آوري خود را پي گرفتند! اگر احتمال دوم درست باشد و نه اولين احتمال بايد تاکيد کرد به تصور ما چنين فراخواني، کمکي به گنجي نخواهد کرد و به کساني که «شهرت طلبي» خود را بيشتر از جان ديگران دوست ميدارند توصيه ميکنم به جاي تجمع براي گنجي (که فايده اي براي او ندارد و اوضاع را بدتر ميکند) در اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات خصوصا در مرحله اول تجمعي برگزار کنند که هم جمع شدن معني درستي خواهد داشت و هم تناسب ادعا و عمل آنها رعايت خواهد شد. اين روزها که از منجنيق فلک فتنه مي بارد به برخي از اين دوستان دموکرات(!) که حتي در انتشار نامه اي ساده نظر امضاکنندگان کذايي را نمي پرسند پيشنهاد ميکنم جزوه « بازي جوانان با سياست» مرحوم بازرگان را دوباره خواني کنند شايد به کارشان آيد.

بعد التحرير:اين نامه را سايت ايران امروز هم گذاشته بود که برداشت. گويا هم ممکن است که فردا بردارد . اما در هر صورت اين کار به هيچ عنوان درست نبود و حداقل اخلاقي نيست.

لينکها:

کميته سه نفره جبهه دموکراسي خواهي و حقوق بشر را پيگيري مي کند .محمد رضا خاتمي محسن ميردامادي و رجبعلي مزروعي اعضاي اين کميته هستند

شمارش راي هايي که فراموش شد!
به نقل از يک منبع موثق: وزارت کشور در زمان اعلام آرا کل شمارش شده انتخابات رياست جمهوري ،در مرحله نخست، فراموش نموده آرا هموطنان مقيم خارج کشور رابه آن اضافه نمايد.
(فکر نمي کنم که تنها در اين مورد فراموشي شده باشد)اين فراموشي دکتر معين را از رده چهارم انتخاب به رده پنجم راند .
فيلم ملاقات مصباح يزدي با احمدي نژاد
قسمت اول - قسمت دوم
در سايت مصباح اخبار جالب ديگري هم هست. فرضا در سفرنامه اسپانيا آمده است:«...پس [از]سخنرانى، نماز جماعت مغرب و عشا به امامت حضرت آيت الله مصباح يزدى اقامه و به درخواست حاضران، قطعه پارچه اى به وسيله معظم له و با دستان ايشان متبرك شد; سپس در محيطى باصفا و صميمى در كنار حضار به صرف شام پرداختند و پس از آن، با حضار در مورد مسايل مختلف فقهى، عقيدتى، اجتماعى و شخصى گفتگو كردند.»
متن نشريه داخلي مجاهدين انقلاب (عصر نو شماره 3)
خانواده‌هاي قربانيان حادثه ورزشگاه آزادي: به چه اجازه‌اي اعضاي بدن قربانيان را به ديگران داده‌اند؟